تبليغاتX
غروب ساحل

غروب ساحل

شعر و متون ادبي

 

 

این دفعه

این دفعه که خواستی بری

پشت سرت نگاه نکن

با این دو چشم معصومت

دل من وخراب نکن

این دفعه خواستی بری

می سپارمت دست خدا

میدم تو رو به سرنوشت

تا که شدیم از هم جدا

قولی که تو دادی به من

هرگز فراموشش نکن

عکسی که من بهت دادم

تو هیچ قابی جا نکن

یک وقت نشه که چشمات

خیس بشه از خاطرات

چقدر برات دل واپسم

به تو بسته نفسم

این دفعه که خواستی بری

یاس و فراموش نکنی

آدرس تو بهش بده

یا که براش نامه بده

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 22:58  توسط م م م   | 

موندنت واسم عذابه

موندنت واسم عذابه

رفتنت یک درد تازه

دیگه من دوست ندارم

بمونی واسه همیشه

دل من شده برات تنگ

میدونی که خیلی سخته

نمی خوام نگام بمونه

به در خونه همیشه

من شدم واست دیونه

این جمله یادت بمونه

زندگیم امروز تمومه

چون میری بازم دوباره

وقتی هستی مهربونی

وقتی نیستی یک غریبه

اومده تو زندگیم

بمونه برام همیشه

تا میگم دلت می گیره

یک نفر جات و گرفته

تو می خوای برات بمونمتا ابد واسه همیشه

کجای دنیا نوشته

عاشقی اینجوری میشه

یکیمون همش مسافر

یکیمون بمونه خونه

تا می خوایم عادت کنیم ماتورفتی یک جای دیگه

میدونی صبرم زیا ده

عذابم دادی همیشه

تو برام خیلی عزیزی

این باید یادت بمونه

یاس که طا قتی نداره

توبازم بشی غریبه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 22:55  توسط م م م   | 

 

آهوی اسیر

من همون آ هوی دشتم

که شدم اسیر با چشمات

من و دنبالت کشوندی

تا که افتادم به دامت

حالامن شدم اسیرت

اسیر اون جشمای نازت

من دلم می خواست اسیر شم

اما باشم در کنارت

آنقدر شدی ازم دور

که هستم من بی قرارت

این دل تنهاو اسیرم

به امید قاب عکست

رو به روی اون نشسته

غرق اون چشمای مسته

اون چشا که تا به امروز

این جوری من و نگه داشت

حالا اون آهو شده یاس

نمی خواد اسیر بشه باز

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 22:50  توسط م م م   | 

و به من گفت :
به سراغ من اگر می آیید ، نرم آهسته بیایید ، تا مگر ترک بر ندارد چینی نازک تنهایی من !

و من به او گفتم :

به سراغ تو من می آیم
نرم و آهسته چو پر می آیم
لیک شکنم چینی تو و غرور خویش
بهره شکستن تنهایی تو آمده ام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 22:47  توسط م م م   | 

 

خسته

خسته ام از این همه دیوار . خسته از این روزهای هر روز تکرار

خسته از همیشه در شب نشستن .کمی ضرباهنگ دلم را آرام تر کن

تا آنجا که فاصله ای نباشد میان دستهای من وتو .تا آنجا که بدانم

نگاهت را از من نگرفته ای .من دلم می گیرد وقتی دستهای مهربانت

را گم کرده باشم .من دلم می گیرد وقتی دیگر از پشت پنجره های

عشق نگاهم نکنی .ای مهربانم ! می دانم . می دانم که هنوز در

پوست شب زندانی ام . می توانم به مهر تو ایمان داشته باشم .

کمی آفتابی ام کن.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 17:29  توسط م م م   |